سلام دوستان. ببخشید یکم دیر اومدم!
البته صبح اومدم که پست جدید بذارم ، یکی از نظراتم خیلی حالمو گرفت ! خیلی حالم بد شد ! تصمیم گرفتم پستی که آماده کرده بودم رو عوض کنم! دیگه اون پست به درد نمی خورد!
این ترمم تموم شد! حس می کنم این ترم خیلی زود تموم شد! البته شاید به خاطر اینکه این ترم بیشتر وقتمو گذاشتم واسه برگردوندن یه شخص خاص...! به نسبت دوترم پیش این ترم بیشتر درس خوندم ! برای همشون تا صبح بیدار موندم و آخری ( مقاومت مصالح) که فقط دوساعت شبش خوابیدم ! آخرین امتحان 1 بهمن بود و شبش یه برف خیلی قشنگ اومد که فردا صبح با دوستام کلی عکس گرفتیم ! 2 بهمن اومدم خونه.
این ترمو به یه دلیل خیلی دوست دارم : فقط و فقط دیدن قشنگ ترین فیلم زندگیم " پسران فراتر از گل" این فیلم بهترین روزای زندگیمو بیادم میاره! عشق واقعی رو ازش یاد گرفتم! تسلیم نشدن و عاشق بودن و دوستیه واقعی رو هم ازش یاد گرفتم... شاید چون زیادی احساساتی هستم به این فیلم وابسته شدم!
وای دلم واسه مامانم خیلی تنگ شده بود !( از تاسوعا و عاشورا دیگه نیومدم خونه) آخه تا دلتون بخواد این ترم اعصابم خورد شد و دلم از دوستام شکست و گریه کردم ! دلیل اصلیش از دست دادن عزیزترین و بهترین شخص زندگیم بود!
البته دلم واسه دختر خاله کوچولومم خیلی تنگ شده بود...الهی قربون حرف زدن بامزه اش بشم ! 21 بهمن تولد 2سالگیشه... هردفعه زنگ میزدم خونه خاله ام یک ربع از پشت تلفن باهاش حرف میزدم!
4شنبه شب رفتم حرم امام رضا(ع). خیلی دلم واسه حرم تنگ شده بود! من از امام رضا خیلی خاطره دارم ... بهترین خاطراتم مربوط به 3 سال پیشه... چقدر اون زمان حرم اومدن شیرین و لذت بخش بود! چون امام رضا بهترین ماجرای زندگیمو جلوی پام گذاشت! کاش میشد زمان به عقب برگرده و یه اشتباه کوچیکو هرگز انجام نمیدادم که باعث عوض شدن یه آدم مهربون شد... باعث نابود شدن یه محبت شد...( همین طوری جلو برم اشکام سرازیر میشه!)
حال روحیم خیلی بده ! حس می کنم خرد شدم ! حس می کنم خودمو خیلی بیهوده واسه یه نفر کوچیک کردم ! ولی حالا می بینم جز اینکه خودمو نابود کردم هیچ سودی نداشت !
تصمیم گرفتم یه آدم دیگه بشم ! اشتباه فکر نکنید! من خودمو نباختم ! من خیلی وقته این تصمیمو گرفتم ولی از دیروز مصمم تر شدم واسه انجامش! محبتم رو فقط واسه کسی که ارزششو داره خرج می کنم! عشق و محبتم فقط باید مال شریک زندگیم باشه ! من اگه کسی رو دوست داشته باشم از جونم براش مایه میذارم ! حاضرم غرورم رو براش زیر پا بذارم ، تا جایی که بتونم از خودم میگذرم با اینکه از درون آب میشم از اینکه خودم رو براش این همه کوچیک کردم؛ با اینکه عذاب میکشم ولی اگه واسم خیلی ارزش داشته باشه سختیشو دوست دارم ! بی خود نیست شهریوری هستم! من حاضر نیستم احساسات کسی رو نادیده بگیرم ! امیدوارم احساسات کسی رو خرد نکنم !
از غرور و دروغ متنفرم ! از اینکه بالاخره تسلیم موانع سر راه رسیدن به هدفت بشی متنفرم ! معتقدم باید تمام تلاشت رو برای رسیدن به هدفت انجام بدی !
یه تلنگر : مامانجونم میگه : این همه از خدا میخواین دعاهاتونو برآورده کنه ، چندبار تاحالا برای همونایی که برآورده کرده ازش تشکر کردین؟! باخودم میگم واقعا چقدر ما خدارو شکر می کنیم واسه داده هاش ؟!!!
خدارو شکر می کنم به خاطر تمام اتفاقای خوب و بدی که جلو راهم قرار داده و میده ! من یک بار عشق رو تجربه کردم و خیلی بابت پاک بودنش از خدا ممنونم هرچند قسمت نبود به هم برسیم! از اینکه کمکم کرد تو رشته ی دانشگاهی مورد علاقه ام قبول بشم ! به خاطر داشتن خانواده خوبی که دارم و تمام امکاناتی که تو زندگیم بهم داده و کمبودی که تاحالا نداشتم خدارو شکر می کنم!
فعلا تا 23 بهمن تعطیلم ! آخ جون ... خیلی امتحانات سخت گذشت ! بازم میام با ماجراهای تعطیلاتم... فعلا.
از کسی که دوسش داری ساده دست نکش ، شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی!
و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن ، شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه!

سلام دوستان عزیز . اومدم با پست مربوط به پایان ترم 3...! البته یه پست دیگه می مونه ( آخرین پست ترم 3) که بعد از اتمام امتحانات
می نویسم !
اول از بازدیدمون بگم... برای درس آزمایشگاه مصالح ساختمان رفتیم بازدید از کارخانه کاشی و کارخانه هبلکس ( بتن سبک). خیلی جالب بود و خیلی خوش گذشت ! وای عکس هایی که گرفتیم معرکه بود...!
ما ( ترم 3) و بچه های ترم 5 مون بودیم . کارخانه هبلکس خیلی باهال بود. تازه به همه یه نمونه بتن سبک کوچولو دادن ! یه مکعب شیری رنگ سبک... کلی سرتاپامونم خاکی شد ...!
حالا از امتحانات ... وای ... تو عمرم این همه درس حفظی نخونده بودم !
دیگه داره حالم به هم می خوره !
این ترم درس های محیط زیست – مصالح ساختمانی و آزش – نقشه برداری (تئوریش) حفظی بودن! و چون امتحاناشون پشت سر همه مجبور شدم تو فرجه ها یه دور بخونمشون! حالا از دوشنبه که شروع کردم تا دیروز فقط حفظی خوندم و خلاصه کردم! از امروز صبح هم دینامیک رو شروع کردم که اولین امتحانه و شنبه دارم! وای عجب درسیه !!! مخم سوت کشید !
شنبه امتحان محیط زیست بد نبود ، بعدش با دوستام رفتیم سر محل پروژه و ادامه گزارش کارای نقشه مونو تکمیل کردیم که واسه استاد میل کنیم! ظهر که اومدم خوابگاه چون از 5 صبح بیدار بودم دیگه از خستگی افتادم و تو عمرم خواب عصر به اون شیرینی نداشتم !
دوستام برای فرجه ها رفتن خونشون و خوابگاه تقریبا خالی شده بود ... وای که وقتی اتاق خالیه چه حالی میده!!!
اون شب و فردا شب با یکی از بچه های معدن ( شیرازیه) نشستیم جاتون خالی فیلم دیدیم...
یک شنبه رو استراحت کردم و از دوشنبه شروع کردم به درس خوندن!
وای دوستان برام دعا کنید ... این ترم از درس های دینامیک و مقاومت مصالح و معادلات خیلی می ترسم ...
خدا کنه همه امتحانارو خوب بدم و این ترم با خوبی و خوشی تموم بشه ! فعلا...
پ . ن : دلم واسه دوستم خیلی تنگ شده
... خیلی دوسش دارم و امیدوارم برگرده... شماهم براش دعا کنید بشه همون آدمی که قبلا بود ... همون آدم احساساتیه من ... همون آدمی که قلب مهربونی داشت ... کاش بفهمه چقدر دوسش دارم !
سلام دوستان. من بالاخره اومدم ... خیلی دیره نه ؟ آخه خیلی سرم شلوغ بود و همش امتحان داشتم !
وای دلم واسه وبلاگم خیلی تنگ شده بود ...
دوستان خیلی دلم گرفته ! این ترمم داره تموم میشه ! و من اون طور که باید درس نخوندم !
وای اگه بدونید چه میان ترمایی دادم ! همه رو خراب کردم با اینکه خیلی واسشون خوندم
! میان ترم مقاومت – دینامیک و نقشه برداری که خیلی سخت بودن ! دوباره از دوستای صمیمیم خیلی رنجیدم ! خیلی دلم شکسته شد تو این روزا !
از کسی که خیلی دوسش دارمم خیلی رنجیدم ! ولی همش بخشیدمش چون دوسش دارم !

راستی اون جشن فارغ التحصیلی بچه های مکانیک خیلی خوش گذشت ! جاتون خالی !
دلم می خواست برم خونمون این هفته ولی بچه ها امتحان پایان ترم مهندسی محیط زیست مون رو از برنامه امتحانی بیرون آوردن و جلو انداختن ( 8 دی ) چون این درس حفظیه و فرداش امتحان معادلات دیفرانسیل داریم که خیلی سخته و بسیار فرمول داره که فراره! چقدر از این درس بدم میاد ! واقعا سخته برامون !
وای دلم برای مامانم خیلی تنگ شده ! آخه این هفته خیلی بهم سخت گذشت ! امتحانا هم خیلی روم فشار آورده !
راستی دیروز داشتم از تختم پایین میومدم که از پله آخرش پریدم ( کاره همیشگیم و بچه هاهم همیشه دعوام می کنند! ) و بالاخره این پریدن کار دستم داد و انگشت پام تا خورد و کبود شد ! حالا خون مردگی پیدا کرده و خیلی درد می کنه و خیلی سخت می تونم باهاش راه برم !
دیشب روغن زرد زدم و دوست داشتم گریه کنم چون تاحالا اگه اتفاقی برام افتاده بود مامانم پیشم بود ! حالا تنها بودم و دوستمم نبود ! خیلی بهم سخت گذشت !
شب یلدا هم اینقدر از دست دوستم ناراحت بودم که اصلا بهم خوش نگذشت !
اون شب کلی با بچه های اتاق عکس گرفتیم ولی من خیلی پکر بودم ! موقع خواب دیگه اینقدر دلم گرفته بود که زدم زیر گریه که دوستم اومد رو تختم و به زور رومو برگردوند و تو بغلش های های گریه کردم !
بچه های اتاق همه تعجب کرده بودن!
حرف آخر اینکه امتحانات پایان ترمم 17 دی شروع میشه ( البته 8 دی اولیشو داریم !) و تا 1 بهمن که آخریشه !
واسم دعا کنید رابطه ام با دوستم خوب بشه ! دوست ندارم این دوستمو که خیلی برام ارزش داره از دست بدم ... فعلا ...
جز از گناه خود مترس و جز به پروردگار خود امید نبند.
" حضرت علی (ع)"
واقعیت ها تغییر نمی کنند, ماییم که عوض می شویم ...
" هنری دیوید تورو "
گفت گفت گفت
گفتم و گفتم و گفتم
گفت کمتر دورتر هیچ
گفتم بیشتر نزدیکتر همیشه
گفت لحظه ای ثانیه ای اندکی
گفتم همیشه همیشه همیشه
حالا نه او می گوید نه من
تنها زمزمه است و زمزمه
در سکوتی ابدی.
سلام دوستان. امیدوارم حالتون خوب باشه...اومدم برای نوشتن خاطرات تعطیلات و عیدها!
البته با یه توضیح درباره پست قبلی! اون پست خیلی احساسی نوشته شده بود ( بخاطر اثرات فیلم یکم زیادی احساساتی شده بودم!) گرچه هنوزم اون فیلمو خیلی دوست دارم ولی می خوام یه اعتراف کنم! خودم باور دارم که اون یه فیلم بود و در واقعیت همچین اتفاقایی تو زندگی نمیفته .آدم باید با عقل و منطق به زندگی نگاه کنه نه با احساسات... هرچند خودمم نظرم از اول همین بود ولی اینا نصیحت های یه دوست عزیز که خیلی واسم ارزش داره ، به من بود و از همین جا ازش تشکر می کنم...راستی یه نکته مهمو باید بگم! از نظر من این فیلم بیشتر دخترانه ست و پسرا زیاد اونو نمی پسندن...!
خوب... جاتون خالی تعطیلات خیلی خوش گذشت... بازی با ویانا کوچولوی گلم که فقط منو مهسا خانوم صدا می زد! روزی که واسه خداحافظی خونشون رفته بودم از بغلم پایین نمی رفت و دنبالم گریه می کرد! الهی قربونش بشم ! صبح ها خونه تنها بودم( مامان و بابام سر کار بودن و داداشمم مدرسه) و منم مقاومت مصالح می خوندم( آخه قرار بود بعد تعطیلات میان ترم داشته باشیم!) عصرا یا با مامانم بیرون می رفتیم یا خونه اقوام و ... خیلی خوب بود ! عید غدیر رفتیم خونه مامانجونم و خوش گذرونی خونه مادربزرگ و...
چهارشنبه خیلی روز جالبی واسم بود مخصوصا شبش که با یکی از دوستای دانشگاهم که توی یه مجتمع تجاری همو دیدیم ، موش و گربه بازی کردیم! هی از هم فرار می کردیم و در عوض همش با هم روبه رو می شدیم! خوش گذشت...
کلی جاتون خالی این روزای آخر واسه خودم خرید کردم و با دست پر برگشتم خوابگاه! جمعه ظهر رسیدم خوابگاه و عصرم نشستم درس خوندم !دیگه شنبه رفتیم سرکلاسا و دوباره همه چی از اول شروع شد!
فردا قراره یه دومینو درست کنیم! مسابقه نیست. بچه های مکانیکی که این ترم فارغ التحصیل میشن ازمون خواستن کمکشون کنیم و یه دومینوی یادگاری درست کنن!
راستی اون میان ترمم افتاد هفته دیگه 9 آذر و 10 آذر هم یه میان ترم دیگه دارم...! خدا به دادم برسه! واسم دعا کنید...! هر دوتا میان ترم هم 5 نمره دارن... که پایان ترماشون 10 نمره ایه! پس نمره لازمیم!!!
پ . ن : خوش بگذرونید و از زندگی لذت ببرید چون شما تنها یه بار فرصت زندگی دارید . به باور هایتان ایمان داشته باشید زیرا " هدف هر سفری رسیدن به مقصد است با لبخندی بر لب "
موفق باشید... تا پست بعدی...
سلام دوستان عزیز .خوبید؟من اومدم با یه روحیه ی شاد! آخه این چند روز خیلی بهم خوش گذشت!
باورم نمیشه دوباره شدم یه مهسای شاد! یه مهسای متفاوت ...
از کجا بگم؟! از روزایی که دلم رو به کسی خوش کردم که یه آدم دیگه شده بود... یه آدم متفاوت... کسی شده بود متفاوت با کسی که یه روزی عاشقش بودم ولی بعد از این اتفاقایی که واسم افتاد فهمیدم عشق واقعی باید چطوری باشه تا واسش بمونی و اگه خودتو کوچیک کردی ارزش داشته باشه!
من یه فیلم دیدم که عاشقش شدم... عشق واقعی رو یاد گرفتم (هرچند عشق من این طوری بوده ولی فهمیدم باید به کی دل ببندم!) و تصمیم گرفتم هرگز به کسی دل نبندم مگر به کسی که قراره واقعا شریک زندگیم بشه...
من با هر قسمت این فیلم اشک ریختم
، خندیدم
، حرص خوردم
و ذوق کردم
طوری که هم اتاقی هام بهم می خندیدن که دختر تو چقدر احساساتی هستی و قسمت آخرش که رسیده بود می گفتن تو دیوونه ای دختر... چرا واسه فیلم گریه می کنی؟! هیچکس نمی دونست منم یه روز عاشق بودم و چقدر دلم می خواست طرف مقابلم مثل این شخصیت فیلم می بود...!دوست داشتم عشقمون مثل این فیلم می بود...ولی نشد...! واسه همین تصمیم گرفتم دیگه به کسی جز کسی که در آینده همسرمه دلم نبندم... باورتون نمیشه با این فیلم کلی علاقه هام و احساساتم به آدما و حرفاشون و اتفاقای دور و برم خیلی فرق کرده ...!خوشحالم...

فیلم مورد علاقه ام فیلمی نیست جز " پسران فراتر از گل " .هرچند این فیلمو شاید خیلی ها دیده باشن چون مال سال 2009 هستش ولی من خوشحالم که بازم دیدمش! و پیشنهاد میکنم حتما اونو ببینین...
باورتون نمیشه 4 روزه 25 قسمتشو دیدم... وقتی فکر گریه هام و خنده هام میفتم اصلا دلم نمیسوزه چون خیلی منو عوض کرد...عاشقشم و هرگز از تو لب تابم پاکش نمی کنم چون می خوام یه بارم با شریک زندگیم اونو ببینم... شاید بهم بخندید ولی من فقط یه بار عاشق میشم و تمام عشقمو به پای طرف مقابلم میریزم امیدوارم خدا همچین شخصی رو بهم بده که اونم منو واقعا دوست داشته باشه...
جمعه با دوستام (هم اتاقی هام ) نهار درست کردیم و رفتیم بیرون (یه پارک خیلی بزرگ) و کلی بازی کردیم و عکس گرفتیم...خیلی بهم خوش گذشت... وقتی خوشحال باشی تمام روز اتفاقای خوب واست میفته...
یک شنبه صبح بعد از کلاس نقشه برداری و عملیات با دوستم برگشتیم خوابگاه و تا 1:40 داشتیم با لب تابامون کار می کردیم... من هم واسش فیلم می ریختم هم تو اینترنت دنبال عکسا و اطلاعات درباره فیلم عزیزم بودم...
خیلی خوش گذشت... 2:30ظهر بلیط داشتم واسه برگشت به خونه ( قربان تا غدیرو با بچه ها تعطیل کردیم! البته قراره تا 28 آبان نریم!)
خیلی دلم واسه مامانم و ویانا کوچولو (دختر خالم) تنگ شده بود... می خوام به مامانمم این فیلمو نشون بدم... واسه بهترین دوستمم قراره بریزمش...
خیلی دلم می خواست کسی که یه روزی عشقم بود و رفت ،( نمی دونم با این آدم الان آیا واقعیت داشت ) یه روزی واقعا عاشقم بود ، این فیلم رو ببینه.... امیدوارم خوشبخت بشه...
آخرین حرفم درباره ویانا کوچولویه! با اینکه هنوز 2 سالش نشده (بهمن 2 ساله میشه) اینقدر قشنگ حرف میزنه که دلت می خواد گازش بگیری! امشب خونمون بود .به من میگه مهسا خانوم ( خالم میگه تنها کسی که با احترام صداش میزنه تویی!) عاشقشم ... شعر بلده ، حتی بلده بگه دوست دارم... دلم برات تنگ شده رو میگه دلم... الهی قربونش بشم !
خدایا واقعا ممنون از این لطفت ... دوستان ممنون
از اینکه تو این مدت منو تنها نذاشتید ... واسم دعا کنید...
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند.
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد.
فردا با وعده هایش مرا خراب کرد.
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود.
سلام دوستان خوبین؟ بالاخره اومدم!
من دوشنبه رفتم خونمون و هر روز درگیر پرسه داری بودیم! شنبه هفته پیش هفتم آقاجونم رو گرفتیم و من یک شنبه برگشتم دانشگاه... 6تا از کلاسامو نبودم و غیبت خوردم! کلاس دوشنبه ام لغو شده بود ولی دوستم نامردی کردو بهم نگفت که من سه شنبه بیام! بنابراین کلی اعصابم خورد شد و دوشنبه فقط تو خوابگاه بودم و بیکار و جزوه نویسی!
سه شنبه شب با دوستم حرفم شد و خیلی دلم شکست ولی حرفی نزدم و از اتاق رفتم بیرون فردا خانوم باهام قهر کردن! جای تعجب اینجاست که من باید قهر می کردم ولی نکردم و نمی فهمیدم چرا قهره! بنابراین منم جلو نرفتم ولی خیلی عذاب کشیدم از سکوتاش! فضای اتاق واسم سنگین شده بود و چهارشنبه بعداز کلاس آز مصالح ساختمانی با هم اتاقی قبلیم که ترم6 صنایع بود و این ترم با اون دوستش( دوست دیگم ترم 7 کامپیوتره) خونه گرفته بودن رفتم خونشون و مامانم زنگ زد خوابگاه و اجازه گرفت. از ساعت 7 که رسیدیم خونه تا 3 بیدار بودیم وفیلم نگاه می کردیم و خیلی بهم خوش گذشت. یعنی من خیلی این دوستمو دوست دارم مثل خواهرمه! فردا تا 11 خواب بودم! ساعت 2 رفتم دانشگاه و نهار خوردم (هرچی اصرار کردن دیگه نموندم ! ولی دوست داشتم بمونم!) شب خیلی خوابگاه سخت گذشت ولی جمعه از صبح رفتم اتاق مطالعه و تا ظهردرس خوندم و ظهر دوستم اومد آشتی! عصر باهم رفتیم پارک... بعد اومدیم بوفه دانشگاه و بستنی خریدیم و برگشتیم خوابگاه!
شنبه شب یه اتفاق بد واسه اتاقمون افتاد و همه تا 3 صبح بیدار بودیم و فردا که 8 صبح کلاس داشتم چشمام باز نمیشد!ولی کلاس باهالی بود .نقشه برداری و عملیات! گروه من 4نفره ست با 3تا دوست صمیمیم! 4تا دختر ژالون و متر و گچ و میخ بجای پرچ گرفته بودیم دستمون و تو محوطه حیاط دانشگاه ایستگاه مشخص می کردیم! خیلی خوش گذشت! هر گروهی یه سمت دانشگاه بود! بعد از کلاس یه ترم اولیمون اومد و ازمون کمک واسه رسم نقشه هاش گرفت و ما جو ترم بالایی گرفتمون!!! خیلی لذت بخش بود!
امروزم آزمایشگاه مصالح ساختمانی داشتیم که بعد از تئوری هاش رفتیم و خرده سنگ الک می کردیم! منم که 2روزه سرماخوردم و دیشب رفتم دکتر و امروز همش تب داشتم و کلی فکر کنم خاک خوردم تو این کلاس! ولی خیلی حالم بده!
راستی من و دوستم تو انجمن رباتیک دانشگاه اسم نوشتیم واسه کلاس های آموزشیش! فردا جلسه هماهنگیه!من عاشق این کارام! ترم 1 رفتم پل ماکارونی – ترم 2 دومینو و این ترمم رباتیک!
یه روز می خوایم بریم واسه کلاس مصالح ساختمانیمون بازدید از کارخونه سیمان... وای آخ جون...
تا اخبار جدید فعلا خداحافظ دوستان...
نظرات ()